۱۷ ساله بودم که به یکی از خواستگارانم که پسر نجیب و خوبی بود جواب مثبت دادم.
اسمش محمدرضا بود پسر معدب و متینی بود، هر بار که به دیدنم می آمد غیرممکن بود دست خالی بیاد.
ما همدیگرو خیلی دوست داشتیم. چند ماه اول عقدمان به خوبی گذشت تا اینکه رفتار و اخلاق محمدرضا تغییر کرد. کمتر به من سر می زد و هر بار که به خونشون می رفتم به هر بهانه ای منو تنها میگذاشت و از خونه بیرون می رفت…
دیگه اون عشق و علاقه رو تو وجودش نمی دیدم.
هر بارم ازش می پرسیدم مفهوم کارهاش چیه ؟ از جواب دادن تفره می رفت و منکر تغییر رفتارش می شد.
موضوع رو با پدر و مادرم در میون گذاشتم، ولی اون ها جدی نمی گرفتن و حتی باور نمی کردن، هر طور که بود و به هر سختی که بود روزهامو سپری میکردم تا یکی از روز ها که به خاطر موضوعی به خونمون اومده بود تصادفی با یکی از اشناهای دورمون که رئیس کلانتری یکی از استان هاست (و ما بهشون میگیم عمو ) روبرو و آشنا شدن و یکباره تمام چیزهایی که من و خانواده ام متوجه نشدیم رو فهمید و با پدرم در میون گذاشت. تازه پدرم متوجه شد که من دروغ نمی گم… من ناز نمی کنم… من نمی خوام جلب توجه کنم… بله عموم متوجه شد که محمدرضا اعتیاد داره و با تحقیقات عموم و همکاراش متوجه شدیم که یه دختر فراری رو هم عقد موقت کرده وخرید و فروش مواد هم از کارای جدیدشه شنیدن این حرف ها واسم خیلی سخت بود.
محمدرضا و این همه خلاف… نه
زن دوم… نه
بچه… وای
اون دختر به خاطر اینکه محمدرضا اونو رها نکنه سریعا بچه دار شد.
سه سال طول کشید تا بتونم ازش جدا شم. سه سال تمام پله های دادگاهو پایین و بالا رفتم. تا تونستم خودم راحت کنم
خیلی بهم سخت گذشت محمدرضا به طلاق رضایت نمی داد.
می گفت بهم علاقه داره و…
با تهدید های عموم وبخشیدن مهریه ام بعد از۳ سال عذاب و سختی وآزار تونستم ازش جدا شم.
الان چند سالی از اون ماجرا می گذره و محمدرضا صاحب ۲ فرزند شده.
ومن هم با کمک خانوادم ودوستان تونستم از این حال و هوا بیرون بیام و زندگیه عادیمو ادامه بدم.
+ تاريخ دوشنبه 1391/12/07ساعت 11:57 بعد از ظهر نويسنده محمود |
گــــــاه هَـمـه چـیــز ســـاده آغــــــاز میشَـــوَد..

گــــــــاه هَمـه چـیـز آرام آغـــــــــاز میشَـــوَد..

و گــــاه هَـمـه چــیـز ســـــاده و آرام بـه پـــایـــان میـرِسَــد، بـی آنـکـه بِـدانـیـم چِـــــــــــــرا؟

راسـتـی چِـــــــــــــــــرا ؟
+ تاريخ پنجشنبه 1391/06/30ساعت 12:49 بعد از ظهر نويسنده محمود |
گــــــاه هَـمـه چـیــز ســـاده آغــــــاز میشَـــوَد..

گــــــــاه هَمـه چـیـز آرام آغـــــــــاز میشَـــوَد..

و گــــاه هَـمـه چــیـز ســـــاده و آرام بـه پـــایـــان میـرِسَــد، بـی آنـکـه بِـدانـیـم چِـــــــــــــرا؟

راسـتـی چِـــــــــــــــــرا ؟

 

+ تاريخ پنجشنبه 1391/06/30ساعت 12:49 بعد از ظهر نويسنده محمود |

اینــ روزهـ آ

اگـــر خــون همـ گریـہ کنے

عُمـق هَمدَردے دیگرانــ بـآ تو

یکــــ کَلَمِهـ اَستـ :

| آخِـــــــے|

 

+ تاريخ شنبه 1391/06/25ساعت 12:47 بعد از ظهر نويسنده محمود |

امـشـ ـبــ خـسـ ـتـ تـر از هـمیشـ ـ ا م!

كـآش مـيـشـ ــد گـوش اے بـنـویـسـ ــم

خـدايـ ـآ امـشـ ــبــ خـيـلـ ــے خـسـتـ ــم

فـ ــردآ صـبـ ــح بـيـ ــدآرم نـ ــكـטּ

+ تاريخ دوشنبه 1391/06/20ساعت 12:45 بعد از ظهر نويسنده محمود |

بهانـﮧ هم اگر میگیرے ،

بهانـﮧ ے مرا بگیر ...

تمام خواستـטּ را وجب ڪردم

تمام خواستـטּ را ...

هیچڪس

و هیچ ڪس

بـﮧ انداره مـטּ عاشق تو

و بهانـﮧ هاے تو نیست...
+ تاريخ پنجشنبه 1391/06/16ساعت 12:45 بعد از ظهر نويسنده محمود |
برای بعضـــی دردهـآ نه میتوان گریــــــه کَــرد

نه میتوان فریــــــآد زد

برای بعضـــی دردهآ

فقـــط میتوان

نگــــآه کَرد و

بی صـــــدا شکست ....


+ تاريخ یکشنبه 1391/05/22ساعت 4:41 قبل از ظهر نويسنده محمود |

لبخندت به یه زندگی می ارزه


وقتی که تو شادی پر از احساسم


پر میشم از این هوای خوشبختی


وقتی که با تو عشقو می شناسم


نفس کشیدنت آرامش بخشه


رو ضربه های تند بی قراری


جدایی دیگه معنایی نداره


ما از هم دیگه دست بر نمی داریم


از بس تو رو می خوام انقد دوست دارم


یک لحظه دلتنگیتو طاقت نمیارم


از بس که وابسته م به این حس بی تابی


جز تو کسی رو توی قلبم نمی ذارم


رسیدی رنگ دنیامون عوض شد

به قده اسم تو زیبا ندیدم


تو تعبیر تموم خوبیایی

درست با تو به آرزوم رسیدم


به تقدیرم گره خورده وجودت


محاله بی تو باشه روزگارم

من هر فالی گرفتم اسم تو بود


ببین جز تو کسی رو دوست ندارم ، ندارم

از بس تو رو می خوام انقد دوست دارم


یک لحظه دلتنگیتو طاقت نمیارم

از بس که وابسته م به این حس بی تابی


جز تو کسی رو توی قلبم نمی ذارم

+ تاريخ یکشنبه 1391/05/01ساعت 4:26 قبل از ظهر نويسنده محمود |
 
کافے ست کسے اسمم را صدا بزند

بعد از اسمم ویرگولے بگذارد !

کمے مکث کند و بگوید : / خوبے / ؟!

آن وقت هیچے نمے گویم و فقط از گریهـ منفجر مے شوم ...

 

+ تاريخ سه شنبه 1391/04/27ساعت 0:41 قبل از ظهر نويسنده محمود |

شنیدم داره تو قلبت یه نفر جامو میگیره
دیگه هیچکی نمیتونه جلو اشکامو بگیره
نیستی و دارم میسوزم گریه داره حال و روزم
نمیدونم چرا؟اما تورو دوست دارم هنوزم

 

بعد از تو توی دلم نیمه شبا هیچی جز غم نیست
حسرتت موند به دلم واسه غمام هیچی مرحم نیست

با یادت امشب شدم دیوونه
بی تو غصم روی این شونه
دیگه نمیاد صدات توی این خونه

+ تاريخ سه شنبه 1391/04/27ساعت 0:1 قبل از ظهر نويسنده محمود |
امروز دختر ۱۰ ساله ای مادر شد…
امروز دختری در ماشین شیشه دودی با پسری همخواب شد…
امروز دختری در التماس چشمانش در چهار دیوار زن شد…
امروز مادری در مقابل پسر سه ساله اش با مردی همخواب شد…
امروز عشق دختر باکره را با اسکناس سبز سنجیدند…
امروز دلم برای امروزم گرفت…
نمیدانم دنیای شما کثیف است یا چشمان من فاحشه؟!
+ تاريخ سه شنبه 1391/04/27ساعت 0:0 قبل از ظهر نويسنده محمود |

حضــــــــ ـورت در کنــار مـــن معجـــزه نبـــــود ، نبودنــــ ــت هـــــم فاجــــعه نیستـــــــ ! فـــــــ ـردا روزِ

دیــــــگری بـــــ ـرای مـــن خواهــد بـــود ، بیشــــتر از ایـــــن برایــتـــــ اشکـــ نخواهـــــم ریــختـــــــ

 

+ تاريخ پنجشنبه 1391/04/22ساعت 12:46 بعد از ظهر نويسنده محمود |

یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا

بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها به تو می اندیشد

و کمی دلش از دوری تو دلگیر است

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است زیر این سقف بلند

هر کجایی هستی ، به سلامت باشی

و دلت همواره محو شادی وتبسم باشد

مهربانم ای خوب !

یاد قلبت باشد  یک نفر هست که دنیایش را

همه هستی و رویایش را به شکوفایی احساس تو پیوندزده

و دلش می خواهد لحظه ها را باتو  به خدا بسپارد

مهربانم ای خوب

یک نفر هست که با تو  تک وتنها با تو

پر از اندیشه است و شعر و شعور

پر احساس و خیال است وسرور

مهربانم ای یار

یاد قلبت باشد یک نفرهست که باتوبه خداوندجهان نزدیک است

و به یادت هرصبح گونه ی سبز اقاقیها را

از ته قلب و دلش می بوسد و دعا میکند اینبار که تو

با دلی سبز وپر از آرامش

راهی خانه ی خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

 به شب معجزه و آبی فردا برسی

+ تاريخ شنبه 1389/12/21ساعت 11:16 قبل از ظهر نويسنده محمود |